ایده‌هایی که به نتیجه نرسید!

با توجه به این‌که شجریان هیچ‌وقت دکمه‌ی سبزِ در دستش را اتفاقی فشار نمی‌داد، از مصاحبه‌ی دوم منصرف شدم.

توسط

انتشار

۲۱ اسفند ۱۳۹۹

سپهر نصیحت گر خبرنگار

وقتی برای اولین بار احساس کردم «خبرنگارم» چهارستونِ بدنم لرزید؛ درست نمی‌دانم چرا، اما خوب می‌دانم که آن روزِ سردِ زمستانی دوازدهمِ دی‌ماهِ یک سالِ شمسی، می‌توانست، بیش‌تر از آن‌چه یک ایستگاه هواشناسی شهری اعلام کرده است، سرد باشد؛ بدون هیچ دلیلِ خاصی چهره‌ای مملوع از مقداری ریش و سبیل و موهای جوگندمیِ نسبتا بلند روی عینکِ مستطیلی شکلِ بدون فرِیم، تمام ذهنم را مشغول کرد. با مشخصات فوق، فرد تصور شده می‌توانست، به اندازه‌ای خشمگین و جدی باشد که پرویز پرستویی در سکانسِ اسلحه‌کشیِ آژانس شیشه‌ای نبود یا شخصیتِ مبهوت پدرخوانده از تیتراژ اول تا پایانِ قسمتِ سومِ بی‌پایانش. حال‌که بیش‌تر فکر می‌کنم، می‌بینم که تمام مشخصات ظاهری و اخلاقیِ این جوانِ برومند، شخصی به جز سردبیرِ یک روزنامه‌ی محلی را به تصویر نمی‌کشد.

با تمام احساس‌های به جا مانده‌ی روزنامه‌ای باید اعتراف کنم که، سردبیرترینِ سردبیرم که امروز قبل از شما متنی را که می‌خوانید، خوانده است، نه ریش دارد، نه سبیل و نه موهای جوگندمیِ نسبتا بلند یا عینکی مستطیل شکل، اما به‌قدری جدی و خشم‌آلود است که وقتی نگاه‌های مرموز و خنده‌های از روی سردبیر پنداری‌اش مشغول به خواندن می‌شوند؛ حتی پنهان‌ترین طنزِ پنهانِ نوشته نشده در نقطه به نقطه‌ی تمام واژه‌های نانوشته با ضمایرِ واجب‌الستتار صرف می‌شوند.

حال می‌فهمم که چرا وقتی برای اولین بار احساس کردم «خبرنگارم»، هیچ احساسِ خاصی نداشتم، بلکه بیش‌تر از این‌که به فکر خودم باشم، فکر سوژه‌هایی که قرار است همین فردا روی میز سردبیر مچاله شوند، تمام چهارستون بدنم را به لرزه درآورده بود. از خدا که پنهان نیست و از سردبیر هم، از شما هم پنهان نباشد؛ بی‌خبری بد دردی‌ست. یقین دارم که هر روزنامه‌نگار حداقل چندبار – یعنی به تعدادِ متعدد – بیمارِ همین دردِ بی‌درمان شده است. از آن‌جایی که ما خبرنگارها، نه بیمه داریم و نه سلامتِ روحی و روانیِ نوشتاری، چاره‌ی کار را با شعارِ «پیشگیری بهتر از درمان است» در این دیدم، از ایده‌هایی بنویسم که هرگز به نتیجه نرسیدند؛ در گزارشِ امروز؛ خبرنگارِ این رسانه‌ی پربازدید به رویدادی از گفتگوهایی می‌پردازد که گفته نشده‌اند.

دقیقا همین چند روز پیش بود که، فریبرز لاچینی، آهنگ‌ساز برجسته‌ی ایرانی در گفتگو با خبرنگار موسیقی گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان، در واپسین بوقِ انتظار تلفنِ همراه‌اش –  که دیگر انتظاری به پاسخ نداشتم –  به صورت کاملا اتفاقی دکمه‌ی سبز را فشار داد و گفت: شما؟ . پس از معرفیِ نام و نام‌خانوادگی و اسم تجاری و ثبتیِ بزرگترین خبرگزاریِ فارسی‌زبان دنیا گفتگو با لاچینی چند دقیقه بیش‌تر طول نکشید.

(این آهنگ‌ساز ایرانی، چندی پیش در حادثه‌ی آتش‌سوزی آسیب دید و چند روزی هم در بیمارستان بستری شده بود؛ از آن‌جایی که شامه‌ی هر روزنامه‌نگاری در صدد رصدِ چنین اخبارِ آتش‌زده به کار می‌اُفتد، با هدفِ انتشار خبر سلامتی‌ش و حاشیه‌ها تصمیم به گفتگو گرفتم.)

لاچینی ‌در ادامه‌ی این گفتگو با اشاره به این‌که در حال حاضر کاملن خوب شده و مشکلی ندارد، اظهار داشت: هم‌اکنون در حین ضبط موسیقی هستم و فرصتی برای گفتگو ندارم. و هم‌چنین تصریح کرد: امروز یا فردا قصد سفر به خارج از کشور را دارد و تا چند هفته در دسترس نخواهد بود؛ وی در بخش دیگر سخنان خود با تاکید بر این‌که، من (خبرنگار) به طرز محترمانه‌ای مزاحم‌اش شده‌ام (البته با زبان لحن و کنایه)، خاطرنشان کرد: اخبار موردِ نظر با ایشان در وبگاه شخصی‌شان موجود است و من به جای تماس، باید به عملِ شریفِ کپی و پیست (copy-paste) اکفتا می‌کردم.

 

سرخورده از مصاحبه‌ی اول، با چند و چونِ بسیار شماره‌ی اولِ همایون شجریان را به‌دست آوردم، چند باری زنگ زدم اما کسی جواب نداد. بار دیگر، با چند و چونی بسیار اندک شماره‌ی دوم را پیدا کردم و دوباره تماس گرفتم؛ اما با توجه به این‌که شجریان هیچ‌وقت دکمه‌ی سبزِ در دستش را اتفاقی فشار نمی‌داد، از مصاحبه‌ی دوم منصرف شدم.

در روندِ گفتگوهای بی‌نتیجه‌ی امروز، با تماسی دیگر؛ هنگامه اخوان در گفتگو با همان خبرنگارِ همان حوزه‌ی همان خبرگزاری، با اشاره به این‌که هم‌اکنون بسیار عصبی و بی‌حوصله است، گفت: حتی ۱ ثانیه هم با خبرگزاریِ شما مصاحبه نخواهم کرد! وی در ادامه افزود: ببخشد! چون در واقع نیفزوده بود؛ چراکه به محض گفتنِ همین حرف، سریع تلفن همراه خود را روی داشتبورد ماشین قرار داد و در حالی که تماس ما هنوز قطع نشده بود، فقط چند جمله‌ای را خاطرنشان و تصریح کرد که قابل پخش نیست.

تهیه‌کننده‌ی گروه موسیقی چارتار هم، کلا در جایی نبود که بتواند مصاحبه کند؛ در این میان، فقط سکوتِ خبریِ محمد علیزاده (خواننده پاپ) در جشنواره موسیقی فجرِ امسال که با عدم حضور در نشست خبری کنسرتش خبرساز شده بود بیشتر از هر چیز دیگری جلب توجه می‌کرد. بعد از ساعت‌ها جستجو و کاوش در پی شماره‌تلفن، علیزاده نه شماره‌ی اول و نه شماره‌ی دوم و نه هیچ شماره‌ای را پاسخگو نبود.

تلاقیِ نگاه‌های معنی‌دارِ میان چشم‌های من و سردبیرِ خشم‌آلود، کم‌ترین فرصتِ تامل برای سوژه‌یابی را از من ربوده بود.

صرف‌نظر از این‌که گفتگو با برخی از افرادِ موردِ دارِ در صحنه قدرت انتخاب در گزینشِ سوژه‌ها را به شدت می‌کاهید، باقیِ افرادِ بدونِ موردِ در صحنه، به اتفاق یا در همان استودیوی موسیقی در حین ضیط آلبوم جدیدشان بودند و یا برای ایجاد آرامش در پروسه‌ی زندگی به همراه خانواده و دوستان، در دلِ طبیعتِ بی‌بدیلِ شمال کشور مشغول به ایده‌پردازی برای همان آلبومِ جدید در همان استودیو، همراه‌های اول‌ها خود را به حالت پرواز به دست بی‌کرانِ آسمان سپرده بودند.

با بی‌خبریِ تمام و پیش‌نویش‌هایی رنگ‌پریده و خط‌خورده و با چهارستونی لرزان که در همان صبح زمستانیِ دوازدهم دی‌ماهِ یک سالِ نامعلومِ شمسی، به تن داشتم؛ در گوشه‌ای از زاویه‌ی تندِ میزِ پُررنگ سردبیرِ محترم با حالتی که گویی همین الان از صحنه‌ی نبرد با نازی‌ها برگشته باشم، ساکت و آرام ایستادم. همیشه گمان داشتم، محیط یک روزنامه یا خبرگزاری، بی‌شباهت به یک پادگانِ نظامی نیست؛ بر این اساس، خبرنگار مانند سربازی بود که در گردانِ فلان به شماره‌ی فلان، یا سرویسِ فلان در حوزه‌ی فلان در حال انجام وظیفه است. با این تفاوت که «از جلو نظام» به طور صامت و بدون حرکتِ دست یا پا، در متنِ عمل ادا می‌شد؛ و «خبردار» در متنِ خبر به صورت کاملا عینی، ملموس و مشهود بود، البته به همراهِ تیتر.

مصاحبتِ با سردبیر در آخرین بخشِ ساعات کاری، تنها گفتگویی بودکه بدونِ موردِ صحنه‌ای یا کاوشِ شماره تلفن، تماس و عملیاتِ نفس‌گیرِ فشردنِ دکمه‌ی سبز، طبق روال عادی و بدونِ مبارزه میان چند سوال و مقداری جواب، به نتیجه می‌رسید. یقینا هر خبرنگاری پس از هرگونه بی‌خبری با خوش‌شانسیِ تمام و در کمالِ احترام به یک توصیه‌ی مجرد از سوی سردبیر مُجاب می‌شد.(- اگر خبری نیست، خبرسازی کنید؛ شغل خبرنگار همین است. خبر بسازید، مثلا نقد آلبوم بنویس یا یادداشت؛ فقط بی‌کار نشین.)

پیرو اهتمام به گفته‌های سردبیرِ محترم، در گزارشِ امروز به جای نقدِ آلبوم و یادداشت در خصوص اوضاع موسیقیِ کشور و مهم‌تر از آن در راستای فرار از بی‌کاری، برای حرکت در مسیرِ خبرسازی، خودسازی را در الویتِ امر قرار داده، و نقدِ بی‌خبری خویش را به تحریر کشیدم. باشد که مورد قبولِ اداره اخبار و سردبیرِ محترمِ آن خبرگزاریِ پربازدید، واقع شود. باتشکر؛  سپهر نصیحت‌گر.

انتهای پیام/

نشر این نوشته در
اشتراک گذاری در twitter
Twitter
اشتراک گذاری در linkedin
LinkedIn
اشتراک گذاری در telegram
Telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
WhatsApp
دسته‌بندیِ نوشته